ا ی مرغ ای شهنشه ،ای از نژاد سیمرغ
ای قدقدای عالم، قربان ران مستت!
الماس کوه نورم کم نور و بی فروغ است
پیش درخشش آن چشمان می پرستت!
آن قامت سفیدت درمان لا علاج است
آن سینه ای که داری آن هیکلی که هستت!
ای اختلاس مرغی دردادگاه جیبم
پرونده ی تورم افتاده زیر دستت!
ای کاش مشکل تو چون تنگه بود و هرمز
یک شب به یک اشارت میشد چه ساده بستت!
دیشب به خواب دیدم تخمت ! به من رسیده
اقبال نا مرادم با ضربه ای شکستت!
چون از قفس پریدی بریان شوی الهی !
بینم به روی منقل من سیخکی نشستت!
(غفاری)
برچسب:
نویسنده: یوسف محمدی