خرید بک لینک

ماه مهراست و دلم مدرسه ای میخواهد به بزرگی دل خسته ی این شاگردان

ماه مهر...

با صفا مدرسه ای دور ز هر تبه‌روزی همه اش جمعه به تعطیلی یک تابستان

مکتبی کاش بسازیم در این نزدیکی تا در آن کودک دانش نشود سر گردان

یا معلم نکند بسته دهتایی را تا سر برج دگر قرض برای مهمان

کاش میشد ننویسند به چشمی پر آب کودکان بر دل پر خون پدر « بابا نان!»

من نمیدانم اگر باز قطاری باشد جامه را مشعل مهری کند آیا دهقان؟

روبهک قالب ناچیز پنیری را باز میرباید به فریب ازنوک زاغی خوش خوان؟

مرده گاوی که دهد شیر به کوکب خانم ! بر سر سفره او سر زده آید مهمان؟

فصل باران و گهر های فراوان شاید رفته از جنگل خوش آب و هوای گیلان

گفته تصمیم گرفتست که امشب کبری تا کتابش نشود خیس به زیر باران

از قضا گرگ به این گله زدست از غصه تا به فریاد نخندد به دروغی چوپان

اکرم عاطفه ها گشته سه روزی بیمار موش بد جنس شبی خورده «هما» را دندان

مشق شب گر که نوشتیم و کتابی خواندیم مقصد آن است که از این همه باشیم انسان!

(غفاری)

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 19:22

صفحه بندی